۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه

ناگفته‌هايي از زندگي امام
گذشت چندين سال از خاموشي آن قافله سالار انقلاب كه جهاني را دگرگون ساخت و اسلام را در برابر همه ‏سلطه‌طلبان و مستكبران عالم احيا كرد، شناخت بيشتر و عميق‌ترش را مي‌طلبد. تا به حال در گفته‌ها و ‏نوشته‌هاي بسياري، ويژگي‌ها و خصوصيات امام راحل از زواياي مختلف تشريح شده است، اما بعد رفتار ‏خانوادگي آن عزيز و نگاه و نگرش وي به زن و زندگي، كمتر و يا هيچ مورد بررسي و تحليل واقع نشده كه ‏اين خود قابل تامل است. مرحوم همسر حضرت امام در اين گفتگو از اشنايي و ازدواجش با امام خميني (ره)، ‏نحوه ازدواج، تربيت بچه‌ها، رفتار امام در منزل، و نگاه امام به زن و زندگي گفته‌اند. همسر امام خميني تا به ‏حال حاضر به گفتگو با هيچ نشريه و رسانه‌اي نشده بودند اما اين گفتگو با زحمت فراوان سركار خانم دكتر ‏زهرا مصطفوي دختر بزرگوار ايشان انجام شده كه ساليان پيش در نشريه «ندا» چاپ شد. مشروع اين گفتگو ‏را در زير مي‌خوانيد: ‏
‏*خانم مصطفوي: مادرجان سلام عليكم. اميدوارم مرا ببخشيد، مي‌خواستم اگر موافقت مي‌فرماييد مختصري ‏از زندگي مشتركتان با حضرت امام و قبل از ازدواج خود و اينكه در چه خانواده‌اي متولد شده‌ايد و ‏خانواده‌تان از نظر علمي و اقتصادي چگونه بودند براي ما توضيح بفرماييد. ‏
‏**سلام علكيم . بسم الله اگر بخواهيم از وضعيت خانوادگي خود بگويم بايد از چند نسل قبل شروع كنم. ‏پدرم حاج ميرزا محمد ثقفي از علماي تهران بود كه از ايشان، آن طور كه من اطلاع دارم، تفسير نوين در چند ‏جلد مانده است و بيشتر مشغول تاليف كتاب بودند و كمتر به امور آخوندي مثل گرفتن وجوهات شرعيه و ‏ارتباط با بازاريان و امثال آن اشتغال داشتند، البته نماز جماعت داشتند و پيش نماز بودند و ضمنا چون «خانم ‏جان» من هم متمول بود احتياج نداشت. پدر ايشان ميرزا ابوالفضل تهراني از نوابغ زمان خود بود كه در ‏جواني، حدود چهل و چند سالگي، فوت كرد. ميرزا ابوالفضل هم صاحب كتاب «شفاء الصدور» است كه ‏شرحي بر زيارت عاشورا است. آقا «امام س» گفتند: كه ميرزا ابوالفضل از بزرگان بوده‌اند و از ايشان كتاب ‏شعري هم به زبان عربي چاپ شده است. ‏
‏*خانم مصطفوي: ظاهرا ايشان كتابخانه مفصلي داشته‌اند كه وقف است. ‏
‏**بله ايشان كتابخانه مفصلي داشته‌اند و من از پدرم شنيدم كه آن را به مدرسه سپهسالار قديم كه شهيد ‏مطهري فعلي است داده‌اند. ايشان در آن مدرسه، هم نماز مي‌خواندند و هم مجلس درس داشتند. ‏
پدر او حاج ميرزا ابوالقاسم ثقفي كه معروف بوده است به «حاج ميرزا ابوالقاسم كلانتر» از مجتهدين زمان ‏خود بود كه يكي از كتاب‌هاي ايشان تقريرات درس مرحوم شيخ انصاري از علماي خيلي بزرگ است و ‏تقريرات ايشان در دسترس همه بود. اينكه به او «كلانتر» مي‌گفتند ظاهرا به دليل آن بود كه پدرش حاج ميرزا ‏محمود از رجال زمان ناصر‌الدين شاه بوده و گويا وقتي ناصرالدين شاه به كربلا رفته است اينطور شنيده‌ام ‏كه او را حاكم و كلانتر تهران كرده است. ‏
‏*خانم مصطفوي: مادر جان درباره وضعيت خانوادگي خودتان از طرف مادري هم توضيح بفرماييد. ‏
‏**پدر مادرم حاج ميرزا غلامحسين، خزانه‌دار و مستوفي خزانه بود كه به او «خازن‌الممالك» مي‌گفتند. پدر ‏مادربزرگم حاج ميرزا هدايت بود كه در تاريخ دوران قاجاريه او «ناظم خلوت» يعني وزير دربار بود و ‏بعدها در زمان رضاخان كه نام فاميل باب شد،‌فاميل خود را ناظم خلوتي گذاشتند و مادربزرگم كه به رحمت ‏خدا رفته است فاميل ناظم خلوتي داشت. ‏
‏*خانم مصطفوي: در اين صورت وضعيت اقتصادي خانواده شما خوب بوده است؟ ‏
‏**بلي، مادر خانم جانم از پدرش ارث داشت و شوهرش هم خازن الممالك بود و تمول داشت.آن زمان پدرش ‏ماهي 30 تومان پول توي جيبي به خانمم مي‌داد. البته آقا خانم طلبه بود و ماليه‌اي نداشت ولي پدرش در ‏كوچه صدراعظم ساكن بود كه خانه‌هاي آن مال اتابك بود. اتابك شوهر عمه خانمم بود و در آن زمان علما ‏پيش دستگاه دولتي خيلي اهميت داشتند چون همه امور مملكت زير نظر علما بود. پدر آقا جانم حاج ميرزا ‏ابوالفضل ، هم مورد احترام اتابك بود و هم چون قوم و خويش بود ارتباط زيادي با اتابك داشت. ‏
‏*خانم مصطفوي: ظاهرا پدرتان آقاي ثقفي ، مدتي در قم زندگي كرده‌اند؟ ‏
‏**حاج شيخ عبدالكريم در سال 40 قمري به قم آمد و حوزه قم تاسيس شد يعني من تقريبا 7 ساله بودم-‏
‏ من متولد 33 قمري هستم - و پدرم ‏
كه 29 يا 30 ساله بود به فكر افتاد كه براي ادامه تحصيل به قم برود و وقتي من تقريبا 9 ساله بودم پدر و ‏مادرم به قم رفتند و 5 سال آقاجانم در قم ماندگار شد و من نزد مادربزرگم ماندم و اصلا با آنها نرفتم و آنها ‏هم انتظار نداشتند با آنها بروم چون من از اول نزد مادربزرگم مانده بودم و با او زندگي مي‌كردم.‏
‏*خانم مصطفوي: مادر، شما كه اولاد اول پدر و مادرتان هستيد، چند خواهر و برادر داريد و چرا نزد ‏مادربزرگتان زندگي مي‌كرديد؟ ‏
‏**من اولاد اول پدر و مادرم بودم و وقتي آنها به قم مي‌رفتند دو خواهر داشتم كه يكي از آنها فوت كرده ‏است و دو برادر؛‌يكي آقا رضا و دومي محسن بود و مادرم يكدانه اولاد بود. پدرش زود فوت كرده بود و ‏مادرش شوهر نكرده بود و يك اولاد دختر و يك پسر داشت كه آن پسر هم در سال وبائي فوت كرده بود و ‏فقط يك دختر برايش مانده بود. مادرم بعد حامله شد و مادربزرگم به مادرم گفت: «حالا كه تو حامله‌اي، من ‏دخترت را مي‌برم» قديم هم اعيان چند دايه داشتند و مدتي كه مي‌گذشت اعيان بچه‌ها را مي‌دادند منزل دايه ‏و خرج دايه را مي‌دادند. مثل مادرم كه دايه داشت و او تا زماني كه احمد به دنيا آمد و تو چهار ساله بودي، ‏زنده بود، محيا خانم. ‏
‏*خانم مصطفوي: بله يادم مي‌آيد يك خانم صورت گرد با روسري سفيد كه زير گلو سنجاق مي‌كرد. ‏
‏** من از 6 ماهگي رفتم پيش مادربزرگم و با او زندگي كردم. نام او خانم مخصوص بود و ما به او خانم ‏ماماني مي‌گفتيم. وقتي آقاجانم به قم رفت، ما با مادربزرگم دو سال يك مرتبه به قم مي‌رفتيم. آن زمان ‏ماشين نبود فقط دليجان و كالسكه بود و ما هميشه با كالسكه مي‌رفتيم. دو شب هم در راه مي‌خوابيديم، علي ‏آباد و جاي ديگر. آقا جانم يك خانه آبرومند در قم در كوچه آسيداسماعيل در بازار اجاره كرده بود. خانه ‏بزرگي بود. اندروني و بيروني داشت و حياط خوب و صاحبخانه هم شخص تاجر و معتبري بود. آنجا را اجاره ‏كردند و يك نوكر داشتيم به نام ذبيح الله و دو كلفت و اشخاصي هم آمدند براي كارهاي متفرقه . خانمم ‏ماهي 30 تومان داشت و ما را به مدرسه گذاشت. آن زمان مدرسه‌اي كه درس جديد بدهد داراي كلاسي بود ‏كه20 شاگرد داشت و كساني كه مي‌توانستند ماهي 5 ريال بدهند خيلي كم بودند، دختران دكترها، تاجرها يا ‏مجتهدين به مدرسه مي‌رفتند. ما سه خواهر بوديم كه به مدرسه مي‌رفتيم و تا كلاس هشتم درس خوانديم . ‏خواهرهايم آنجا درس مي‌خواندند و من در تهران، تا كلاس هشتم كه صحبت ازدواج مطرح شد. ‏
‏*خانم مصطفوي: پس حالا كه صحبت به اينجا رسيد لطفا از ازدواجتان بگوييد و اينكه چطور شد كه آقا شما ‏را پيدا كردند؟ ‏
‏**آقاجانم كه 5 سال در قم بودند و ما چند بار قم رفتيم يكبار ده سال بودم، يكبار 13 ساله و يكبار هم 14 ‏ساله بودم. پدرم از مادربزرگم خواهش كرد كه من بمانم. مادربزرگم مي‌خواست 15 روز بماند و برگردد ‏چون عيد بود. آقاجانم خواهش و تمنا كرد كه من «قدسي جان را سير نديدم بگذاريد دو ماهي پيش من ‏بماند.ما تابستان به تهران مي‌آييم و او را مي‌آوريم» بالاخره مادربزرگم راضي شدند. ما هم راضي نبوديم ‏ولي چند ماهي مانديم. تصديق كلاس ششم را گرفته بودم. آقاجانم مي‌گفت: «دبيرستان نرو» چون روحيه‌اش ‏متجددانه نبود. آن وقت دبيرستان براي دخترها كم بود و او مي‌گفت: «چون در دبيرستان معلم مرد است نرو. ‏فراش مرد است و بازرس مرد است». ايراد مي‌گرفت و ما هم نرفتيم. يك چند ماهي ماندم و بعد با خانمم ‏آمديم تهران. در اين مدت 5 سال آقاجانم در قم دوستان و رفقايي پيدا كرده بود. يكي از آنها آقا «روح الله» ‏بود كه در آنجا رفيق شده بودند. هنوز حاجي نشده بود. مرد متدين، نجيب، باسواد و زرنگي بود. او را ‏پسنديده بود كه با من 12 سال تفاوت سني داشت و با آقاجانم 7 سال. يكي از دوستان ديگر آقاجانم آقاي آسيد ‏محمد صادق لواساني بود كه او هم از دوستان آقا روح الله بود. آن زماني كه آقاجانم مي‌خواست به تهران ‏بيايد،‌آقاي لواساني به آقا روح الله گفته بود كه چرا ازدواج نمي‌كني؟ 27 -26 ساله بود. او هم گفته بود: «من ‏تاكنون كسي را براي ازدواج نپسنديده‌ام و از خمين هم نمي‌خواهم زن بگيرم. به نظرم كسي نيامه است» ‏آقاي لواساني گفته بود آقاي ثقفي دو دختر دارد و خانم داداشم مي‌گويد خوب هستيد» اينها را بعدا آقا برايم ‏تعريف كردند كه وقتي آقاي لواساني گفت آقاي ثقفي دو دختر دارد و از آنها تعريف مي‌كنند مثل اينكه ‏قلب من اينجا كوبيده شد. در هر حال آقاجانم هم خوشكل و شيك و اعيان و خوش لباس بود. مثلا در آن زمان ‏پوستين‌هاي اسلامبولي مي‌پوشيد و مي‌رفت و همه طلبه‌ها تعجب مي‌كردند؛ هم عالم بود و هم شيك بود. ‏
مثلا نمي‌گذاشت ما مدرسه برويم بايد چاقجور بپوشيم، كفش‌هايمان مشكي ساده باشد.‏
‏ آستين لباسمان بلند باشد. اصلا روحا تجمل را دوست نداشت و خيلي‌ اهل علم و ملا بود. آقا (حضرت امام ‏س)‌هميشه مي‌گفت: « پدرشما خيلي ملاست، خيلي با فضل و با علم است ولي حيف كه رشته ملايي به دستش ‏نيست.» ‏
‏*خانم مصطفوي: ايشان كه اهل علم وفضيلت بوده‌اند مسلما داراي تاليفات هم بوده‌اند؟ ‏
‏** من فقط يك تفسير از ايشان مي‌دانم، كتاب هاي ديگرش را نمي‌دانم. شما اگر بخواهيد از اخوي‌ها، علي ‏آقا و حسن آقا بپرسيد هر دو مي‌دانند. كتابخانه‌اش را با اينكه عده‌اي از او كتاب گرفته بودند و مجاني هم ‏كتابخانه را به دانشگاه داده بود باز هم يك اتاق كتاب داشت كه هنوز هم هست از پايين تا زير سقف است. ‏كتاب هاي خودش، كتاب‌هاي پدرش و آنهايي كه تهيه كرده بود. ‏
‏*خانم مصطفوي: مادر از خواستگاري بفرماييد، خواستگاري جگونه انجام شد؟ ‏
‏**اين باعث شد كه آسيد احمد آمد خواستگاري. براي قبول خواستگاري حدود 10 ماه طول كشيد. چون من ‏حاضر نبودم به قم بروم . آن زمان هم كه خانه پدرم مي‌رفتم، بعد از 15 -10 روز از مادربزرگم مي‌خواستم ‏كه برگرديم. چون قم مثل امروز نبود. زمين خيابان،‌تا لب ديوار صحن قبرستان بود، كوچه‌هاي باريك و ...، ‏زياد در قم نمي‌ماندم. به اين خاطر بود كه زود از قم مي‌آمدم و آن دو ماهي كه آقام مرا به زور نگهداشت، ‏خيلي ناراحت بودم. ‏
مراحل خواستگاري شروع شد آقاجانم مي‌گفت: « از طرف من ايرادي نيست و قبول دارم. اگر تو را به غربت ‏مي‌برد، آدمي است كه نمي‌گذارد به قدسي جان بد بگذرد» روي رفاقت چند ساله‌اش روي آقا شناخت داشت. ‏من مي‌گفتم كه اصلا قم نمي‌روم و جهاتي بود كه ميل نداشتم به قم بروم. ‏
‏*خانم مصطفوي: پس چطور شد كه به قم رفتيد؟ ظاهرا خواب ديديد اگر يادتان هست بفرماييد. ‏
‏**خواب‌هاي متبرك ديدم، چند خواب، خواب‌هايي ديديم كه فهميديم اين ازدواج مقدر است. آن خوابي كه ‏دفعه آخري ديدم كه كار تمام شد حضرت رسول - اميرالمومنين و امام حسن را در يك حياط كوچكي ديدم ‏كه همان حياطي بود كه براي عروسي اجاره كردند. ‏
‏*خانم مصطفوي: يعني شما در خواب خانه‌اي را ديديد، و بعد از مدتي خانه‌اي كه براي عروسي شما اجاره ‏كردند، همان بود كه شما قبلا در خواب ديده بوديد؟ ‏
‏** بله، همان اتاق‌ها با همان شكل و شمايل كه در خواب ديده بودم. حتي پرده‌هايي كه بعدا برايم خريدند، ‏همان بود كه در خواب ديده بودم. آن طرف حياط كه اتاق مردانه بود پيامبر (ص) و امام حسن (ع) و امير ‏المومنين (ع) نشسته بودند و در اين طرف حياط كه اتاق عروس شد من بودم و پيرزني با يك چادر كه شبيه ‏چادر شب بود و نقطه‌هاي ريزي داشت و به آن چادر لكي مي‌گفتند. پيرزن ريزنقشي بود كه او را نمي‌شناختم ‏و با من پشت در اتاق نشسته بود. در اتاق شيشه داشت و من آن طرف را نگاه مي‌كردم. از او مي‌پرسيدم اينها ‏چه كساني هستند؟ پيرزن كه كنار من نشسته بود گفت آن روبرويي كه عمامه مشكي دارد پيامبر (ص) است. ‏آن مرد هم كه مولوي سبز دارد و يك كلاه قرمز كه شال بند به آن بسته شده - و آن زمان مرسوم بوددر نجف ‏هم خدام به سر مي‌گذاشتند- اميرالمومنين است. اينطرف هم جواني بود كه عمامه مشكي داشت و پيرزن ‏گفت كه: اين امام حسن است. من گفتم: اي واي اين پيامبر است و اين اميرالمومنين است و شروع كردم به ‏خوشحالي كردن، پيرزن گفت: «تويي كه از اينها بدت مي‌آيد!!» من گفتم : « نه، من كه از اينها بدم نمي‌آيد؟ ‏من اينها را دوست دارم.» ‏
آن وقت گفتم: «من همه اينها را دوست دارم، اينها پيامبر من هستند، امام من هستند. آن امام دوم من است، آن ‏امام اول من است» پيرزن گفت: تو كه از اينها بدت مي‌آيد!» اينها را گفتم و از خواب بيدار شدم. ناراحت ‏شدم كه چرا زود از خواب بيدار شدم. صبح براي مادربزرگم تعريف كردم كه من ديشب چنين خوابي ديدم. ‏مادربزرگم گفت :« مادر! معلوم مي‌شود كه اين سيد حقيقي است و پيامبر و ائمه از تو رنجشي پيدا كرده‌اند. ‏چاره‌اي نيست اين تقدير توست.» ‏
‏*خانم مصطفوي: قرار بود چه موقع جواب بدهيد؟ ‏
‏**هر چه آقا جانم مي‌گفت، من مي‌گفتم:نه. جواب آخر معلوم نبود آسيد احمد لواساني از جانب داماد هر ‏شب مي‌آمد خواستگاري و مي‌پرسيد چي شد؟ آسيد احمد هم باز دوباره مي‌آمد آنجا و آقا جانم هم مي‌گفت
‏ زنها هنوز راضي نشده‌اند. چون آ سيد احمد با پدرم دوست بود با گاري و دليجان مي‌آمد و دو سه روز ‏
خانه آقاجانم مي‌ماند و برمي‌گشت. ‏
يك چند وقتي گذشت، تا دفعه پنجمي كه در عرض دو ماه آمد، گفت: بالاخره چي شد؟ آقام مي‌خواست ‏حسابي رد كند و بگويد:« من نمي‌توانم دخترم را بدهم. اختيارش دست خودش و مادربزرگش است و ما براي ‏مادربزرگش احترام زيادي قائليم. مادربزرگم راضي نبود، چون شريك‌ ملك‌هاي مادربزرگم هم خواستگاري ‏كرده بود. ‏
‏*خانم مصطفوي: پدرتان خيلي روشن بوده‌اند و مقيد بوده‌اند كه خودتان و مادربزرگتان راضي باشيد. در ‏حاليكه خيلي از پدرها در آن زمان به خواسته دختر چندان توجه نمي‌كردند. ‏
‏**بله. بله. من سر صبحانه خواب را براي مادربزرگم تعريف كردم و بلافاصله وقتي اسباب صبحانه جمع شد ‏آقاجانم وارد شدند. زمستان بود و كرسي بود و همه اينها بر حسب اتفاق بود. ‏
‏*خانم مصطفوي: يعني خواب شما - مشورت مادربزرگ و ورود آقاجان اتفاقي بود؟ ‏
‏** بله، آقا جانم آمدند و نشستند و من چاي آوردم. گفتند: « آسيد، احمد آمده، دفعه پنجمش است و حرفي به ‏من زد كه اصلا قدرت گفتن ندارم» حرف، اين بود كه آسيد احمد وقتي ديده كه آقام گفته نه، نمي‌شود يعني ‏زنها راضي نيستند آسيد احمد هم به طور محكم گفته:« با رفاه بزرگ شده و با وضع طلبگي نمي‌تواند زندگي ‏كند و اين حرف‌هايي است كه كساني كه مخالفند مي‌زنند.» همه مخالف بودند اول خودم. بعد مادربزرگم، ‏مادرم، فاميل‌ها. آقام هم مي‌گفت ميل خودتان است ولي من به ايشان عقيده دارم كه مرد خوب و باسواد و ‏متديني است و ديانتش باعث مي‌شود كه به قدسي جان بدنگذرد. ‏
آقام گفت:« اگر ازدواج نكني من ديگر كاري به ازدواجت ندارم». من دختر 15 ساله‌اي بودم و خيلي هم مقام ‏پدرم را حفظ مي‌كردم. حتي بي‌چادر جلوي پدرم نمي‌رفتم. حتي وقتي صدايمان مي‌كرد بايد چادر روي ‏سرمان بيندازيم ولو چادر خواهر باشد يا هر كس ديگر. من هم سكوت كردم. خانم بزرگ رفت به عنوان ‏تشريفات براي ايشان گز آورد، از گز خوردند و گفتند: «پس من به عنوان رضايت قدسي ايران گز مي‌خورم.» ‏گفتند و گز را خوردند و من هم هيچي نگفتم، چون ابهت خوابي كه ديده بودم، من را گرفته بود. سكوت ‏كرد. آقام گز را خوردند و رفتند. به فاصله يك هفته آسيد‌محمد صادق لواساني و داماد با يك نوكر به نام ‏مسيب بر آقا جانم وارد شدند براي خواستگاري و همه با هم رفيق بودند جز آقاي هندي. ‏
آقام هم مرا خبر كرد. ذبيح‌الله نوكر آقا آمد منزل مادربزرگم گفت: «خانم، ميهمان دارند. گفته‌اند قدسي ‏ايران بيايد آنجا.» مادربزرگم گفت: «ميهمانش كيست؟» به او سفارش كرده بودند كه نگو داماد آمده است. ‏واهمه از اين داشتند كه باز بگويم نه. من هم رفتم خانه مادرم. آنجا كه رفتم موضوع را فهميدم. ‏
آن خواهرم كه يك سال و نيم از من كوچكتر بود_ شمس آفاق_ دويد و گفت: «داماد آمده!! داماد آمده!» من را ‏بردند و داماد را از پشت اتاق ذبيح‌الله نشانم دادند. آنها توي اتاق ديگر نشسته بودند و من از پشت در اين اتاق ‏ايشان را ديدم. آقا زردچهره بود، موي كم زردي داشت و اتفاقا رو به رو واقع شده بودند و زير كرسي ‏نشسته بودند. وقتي برگشم خواهرانم و مادرم هم آمدند و داماد را ديدند، چون هيچ كدام داماد را نديده ‏بودند. ‏
‏*خانم مصطفوي: داماد را پسنديديد؟ ‏
‏**بدم نيامد، اما سني هم نداشتم كه بتوانم تشخيص بدهم كه چكار بايد بكنم. ذاتا هم آدم صاف و ساده‌اي ‏بودم. آقاجانم آهسته امد و از خانه جانم پرسيد:« قدسي ايران برگشت چه گفت؟» خانم جانم گفتند: «هيچي ‏نشسته است» بعدا به من گفتند كه «وقتي تو ساكت نشسته‌ بودي، به زمين افتاد و سجد ه كرد.» چون او خودش ‏پسنديده بود. هميشه پدرم مي‌گفت: «من دلم يك پسر اهل علم مي‌خواهد و يك داماد اهل علم.» همين هم شد. ‏آقا اهل علم بو و يك پسرشان هم يعني حسن آقا را اهل علم كرد، يعني پسر دوم خودش را. ‏
‏*خانم مصطفوي: آيا بعد از ازدواج هم وضع زندگي شما مثل قبل بود؟ ‏
روز اول كه مي خواست آقا ازدواج كند و آقا جانم قرا بود جواب مثبت به آسيد‌احمد بدهد به ايشان گفت كه ‏خانم‌ها ايراد دارند. آسيد احمد گفت ايرادشان چيست؟ گفت كه يكي اينكه او را نمي‌شناسند و او مال خمين ‏است و دختر در تهران بزرگ شده است و در حالت رفاه بزرگ شده است و وضع مالي مادربزرگش خيلي ‏خوب بوده و با وضع طلبگي مشكل است زندگي كند. داماد اصلا چي دارد؟ آيا چيزي دارد يا نه؟ اگر
‏ صرف حقوق شهريه حاج شيخ عبدالكريم است، راستي نمي‌تواند زندگي كند و اگر نه، از خودش آيا ‏سرمايه‌اي دارند يا نه؟ از آن گذشته آيا داماد زن دارد يا نه؟ شايد در خمين زن داشته باشد و شايد بچه داشته ‏باشد. شايد صيغه مي‌كردند تا تحصيلاتشان تمام شود و سرمايه‌اي پيدا كنند و چه بسا از آن صيغه دو بچه پيدا ‏مي‌كردند. ‏
‏*خانم مصطفوي: مادر شما مطمئن هستيد كه امام صيغه نكرده بودند؟ ‏
‏**ايشان اصلا زن نديده بودند. بعدا خودشان به من گفتند: خود آسيد‌ احمد به آقاجانم گفته بود كه خانم‌ها ‏درست مي‌گويند گفته بود به من اطمينان داري يا نه؟ اگر به من اطمينان داري من ايرادهاي اين زنها را ‏قبول دارم و خودم مي‌روم خمين و تحقيق مي‌كنم و مي‌پرسم ببينم وضع زندگي اينها چگونه ‏است؟آسيداحمد هم رفت خمين منزلشان ديد. منزلشان مفصل و آبرومند است. دو تا حياط تو در تو و خيلي ‏خوب خوش برخورد و آقامنش بودند و قضيه را به آقاي هندي برادر بزرگ آقا مي‌گويد و مي‌‌پرسد كه ‏حقوقش چقدر است و آيا ازدواج كرده يا نه؟ آنها مي‌گويند كه زن و بچه ندارد، حتي صيغه هم نكرده است و ‏ما نشنيده‌ايم و بودجه او ماهي 30 تومان است كه از ارث پدر دارد. وقتي آسيد‌احمد مي‌آيد و به اقا جانم ‏مي‌‌گويد خوب اگر پنج تومان كرايه بدهد مسئله‌اي نيست و رضايت ‌مي‌دهد و بعد هم كه من آن خواب را ‏ديدم. ‏
‏*خانم مصطفوي: مادرجان شنيدم عروسي شما در ماه مبارك رمضان بود، در حالي كه رسم نيست در ماه ‏رمضان ازدواج كنند. چرا؟ ‏
‏** چون درس‌ها تعطيل بود. ‏
‏*خانم مصطفوي: يعني حضرت امام تا اين حد به درس مقيد بودند كه حتي براي ازدواجشان حاضر به ‏تعطيل كردن درس نبودند؟ ‏
‏**بله مقيد بودند. گفتند: چون درس‌ها تعطيل است. من نزديك تولد حضرت صاحب‌ اين خواب را ديدم و به ‏آقاجانم رضايت من را گفتند. آنها هم اول ماه رمضان آمدند. ‏
‏*خانم مصطفوي: عقد و عروسي‌تان چطور بود؟ مفصل بود؟ يا ساده برگزار شد؟ ‏
‏** عقد مفصل نبود. آقاجانم در اتاق بزرگ اندرون به نام تالار نشسته بود و گفت قدسي جان بيا. من تازه از ‏مدرسه آمده بودم و چون بي‌چادر پيش ايشان نمي‌رفتيم چادر خواهر كوچكم را انداختم سرم و رفتم پيش ‏آقاجانم. گفت آن طرف كرسي بنشين. ‏
خانواده داماد روز اول ماه رمضان آمده بودند و حالا روز هشتم ماه است. اين چند روز در منزل آقا جانم ‏بودند و خانم جانم هم خوب و مفصل پذيرايي كرده بود. ‏
در پي خانه مي‌گشتند كه خانه‌اي اجاره كنند و عروس را ببرند. بنا بود در تهران عروسي كنند و بعد به قم ‏بروند و بعد از 8 روز خانه پيدا شد كه همان خانه‌اي بود كه در خواب ديده بودم. آقا جانم گفت: «من را وكيل ‏كن كه من آسيد‌احمد را وكيل كنم بروند حضرت عبدالعظيم صيغه عقد را بخوانند.» آقا هم برادرش، آقاي ‏پسنديده را وكيل مي كند. من يك مكثي كردم و بعد گفتم: «قبول دارم» و رفتند عقد كردند. بعد از اينكه ‏گفتند خانه مهيا شد، آقام گفت كه به اينها اثاث بدهيد كه مي‌خواهند بروند آن خانه، اثاث اوليه مثل فرش و ‏لحاف كرسي و اسباب آشپزخانه و ديگر چيزها مثل چراغ نفتي را فرستادند و يك ننه خانم داشتيم كه دايه ‏خانمم بود. او را با عذراخانم دخترش فرستادند آنجا براي پذيرايي و آشپزي. شب 16 يا 15 ماه رمضان دوستان ‏و فاميل را دعوت كردند و يك لباس سفيد و شيكي كه دخترعمه‌ام با سليقه روي آن را با گل نقاشي كرده بود ‏دوختند و من پوشيدم. ‏
‏*خانم مصطفوي: مهر شما چقدر بود؟ و پيشنهاد از طرف شما بود يا آقا؟ ‏
‏** 1000 تومان بود. آنها گفتند اگر مي‌خواهيد خانه مهر كنيد ولي آقام گفت من قيمت ملك و خانه‌هايشان را ‏نمي‌دانستم چطور است؟ خمين چه قيمتي است. پول مهر كردم. ‏
‏*خانم مصطفوي: آيا شما مهرتان را مطالبه كرديد؟ ‏
‏**نه، مطالبه نكردم. اما در آخر وصيت كردند كه يك دانگ از خانه قم به عنوان مهر من باشد. ‏
‏*خانم مصطفوي: بله، نظر‌يه‌اي مطرح است. كه اگر كسي در 60 سال پيش مقدار پول معيني مثلا 1000 ‏
تومان مهريه كرد آيا امروز بايد همان 1000 تومان را بدهد يا اينكه مي‌بايست مطابق ارزش 1000تومان در
‏ آن زمان بپردازد؟ ‏
‏** بله 1000 تومان در آن زمان جهيزيه كامل مي‌شد. شايد فكر كرده اند من از اين خانه سهمي داشته باشم كه ‏اگر محتاج به خانه شدم بروم در آنجا بنشينم. ‏
‏*خانم مصطفوي: به طور كلي رفتار ايشان با شما چگونه بود. يعني در خانه ايشان هم از همان احترام قبل، ‏برخوردار بوديد يا نه؟ و آيا اين احترام تا آخر زندگي ايشان برقرار بود؟ ‏
‏**بله، به من خيلي احترام مي‌گذاشتند و خيلي اهميت مي‌دادند، يعني يك حرف بد يا زشت به من نمي‌زدند، ‏حتي يك روز به دخترانش، صديقه و فريده_ شما آن وقع كوچك بوديد_ كه از پشت بام رفته بودند منزل ‏همسايه اعتراض داشتند و مي‌گفتند در آن خانه نوكر بوده است و از اين بابت نگران بودند ولي من مي‌گفتم ‏كه كسي آنجا نبوده است. ايشان حتي در اوج عصبانيت، هرگز بي احترامي و اسائه ادب نمي‌كردند، هميشه در ‏اتاق، جاي خوب را به من تعارف مي‌كردند. هميشه تا من نمي‌آمدم سر سفره، خوردن غذا را شروع نمي‌كردند. ‏هميشه در اتاق، جاي خوب را به من تعارف مي‌كردند. هميشه تا من نمي‌آمدم سر سفره، خوردن غذا را شروع ‏نمي‌كردند، به بچه‌ها هم مي‌گفتند صبر كنيد تا خانم بيايد. اصلا حرف بد نمي‌زدند. ولي اينكه من بگويم ‏زندگي مرا به رفاه اداره مي‌كردند، نه طلبه بودند و نمي‌خواستند دست پيش اين و آن دراز كنند _ همچنان ‏كه پدرم نمي‌خواست_ دلشان مي خواست با همان بودجه كمي كه داشتند زندگي كنند. ولي احترام مرا نگه ‏مي داشتند. حتي حاضر نبودند كه من در خانه، كار بكنم. هميشه به من مي گفتند جارو نكن . اگر مي خواستم ‏لب حوض روسري بچه را بشويم مي آمدند و مي گفتند:«بلند شو، تو نبايد بشويي.» من پشت سر او اتاق را ‏جارو مي كردم، وقتي او نبود لباس بچه را مي شستم. حتي يكسال كه كسي كه هميشه در منزلمان كار مي ‏كرد، نبود- آن موقع ما در امازاده قاسم بوديم، همين اواخر بود كه بچه بزرگ شده و شوهر كرده بودند- ‏وقتي ناهار تمام شد من نشستم لب حوض تا ظرف ها را بشويم، ايشان همين كه ديدند من دارم ظرف ها را ‏مي شويم، از بين دخترها، فريده منزل ما بود گفتند: «فريده بدو، خانم دارد ظرف مي شويد». فريده دويد و ‏آمد ظرف را از من گرفت و شست و كنار گذاشت. ‏
‏*خانم مصطفوي: مادر جان اين مطالب صريح و روشن شما نشان دهنده اين است كه حضرت امام، جارو ‏كردن و ظرف شستن و حتي شستن يك روسري بچه خودتان را هم وظيفه شما نمي دانستند و شما هم كه به ‏جهت نياز، گاهي به اين كارها دست مي زديد ناراحت مي شدندو آن را به حساب نوعي اجحاف نسبت به شما ‏به حساب مي آوردند. من هم به خوبي يادم هست شما كه وارد مي شديدحتي به شما نمي‌گفتند در را پشت ‏سرتان ببنديد. شما كه مي‌نشستيد خودشان بلند مي‌شدند و در را مي‌بستند. توجه و احترام امام به شما زبانزد ‏بود و هست. شنيده‌ام شما سال‌ها نزد امام مشغول به تحصيل بوده‌ايد، لطفا در اين باره توضيح بدهيد. ‏
‏**بعد از اينكه تصديق ششم را گرفتم و يكسالي گذشت، رفتم دبيرستان بدريه و كلاس هفتم را خواندم. ‏كلاس را كه شروع كردم دو ماه گذشته بود و براي فرانسه معلم گرفتم و دو ماه هم پيش يك خانم كليمي ‏درس خواندم. ماهي 2 تومان مي‌دادم. آقاجانم كه از قم به تهران آمدند. جامع‌المقدمات را مدتي پيش ايشان ‏خواندم و وقتي كه ازدواج كردم، آقا به من تعليم داد و چون با استعداد بودم به من گفتند كه احتياج به تعليم ‏ندارم و شروع كردند به تدريس جامع‌المقدمات، همه درس‌هاي جامع‌المقدمات را خواندم. البته سال اول، ‏هيئت خواندم و بعد از آن، جامع‌المقدمات. دو بچه داشتم كه سيوطي را شروع كردم وقتي سيوطي تمام شد ‏چهار بچه داشتم. بچه چهارم كه فريده خانم است وقتي به دنيا آمد من ديگر وقت مطالعه و درس خواندن ‏نداشتم ولي «شرح لمعه» را شروع كردند، مقداري شرح لمعه خواندم كه ديدم عاجزم و هيچ نمي‌توانم بخوانم. ‏مجموعا هشت سال طول كشيد. ‏
بعدا كه در انقلاب به عراق رفتيم شروع كردم به يادگيري زبان عربي و چون معاشر نداشتم زبان عربي را از ‏روي كتب درسي آنها شروع كردم. كتاب سوم ابتدايي را گرفتم و خواندم و بعد كتاب ششم و بعد كتاب نهم ‏را از «حسين» گرفتم. چون بعضي لغت‌ها را نمي‌دانستم وقتي احمدجان به تهران آمد كتاب لغت عربي به ‏فارسي برايم تهيه كرد. سپس به كتاب رمان و رمان‌هاي شيرين و قشنگ و حكايت‌ها علاقمند شدم و چون از ‏آنها خوشم مي‌آمد، تشويق مي‌شدم. دليل آنكه تحصيل را در جواني رها كردم اين بود كه مشوق‌ نداشم وگرنه ‏در ميان دوستانم خيلي به تحصيل علاقمند‌ بودم. ‏
‏*خانم مصطفوي: همين كه امام آمدند و به تدريس شما مشغول شدند و در طول 8 سال اول زندگي براي اين ‏مسئله وقت گذاشتند به معني تشويق است. گذشته از آن شما قبل از ازدواجتان به مدرسه رفتيد در حالي كه ‏آن موقع همه به مكتب مي‌رفتند و حتي ما هم به مكتب رفتيم، اينها همه، خود نوعي تشويق است. ‏
‏** بله، اينكه خودشان قبول كردند و 8 سال طول كشيد تشويق بود. ولي اگر چهار نفر ديگر اهل درس بودند ‏و با من مباحثه مي‌كردند خيلي فرق داشت. آدم در كلاس مي‌بيند كه اين دوستش درس مي‌خواند و آن يكي ‏هم درس مي‌خواند و تشويق به تحصيل مي‌شود. من در عراق رمان مي‌خواندم و بعد شروع كردم به روزنامه ‏و مجله خواندن و پيشرفت كردم به طوري كه در سال آخر اقامتمان در عراق، كتاب تمدن اسلام را به زبان ‏عربي خواندم. ‏
‏*خانم مصطفوي: مادرجان، من كه هم به سطح علمي شما و دانشجويان دانشگاه‌ها آشنا هستم شما را از نظر ‏علمي هم سطح، سطوح بالاي دانشگاهيان مي‌بينم و اين به جهت كوشش خود شما و تشويق و تلاش حضرت ‏امام است. امام سعي داشتند كه شما را از نظر علمي رشد دهند. آيا اصولا در زندگي خصوصي شما مثل لباس ‏پوشيدن يا رفت و آمدتان دخالتي مي‌كردند؟ ‏
‏** نه، اوايل زندگي‌مان هفته اول يا ماه اول، يادم نيست به من گفت من به كار تو كاري ندارم به هر صورت ‏كه ميل داري لباس بخر و بپوش. اما آنچه از تو مي‌خواهم اين است كه واجبات را انجام بدهي و محرمات را ‏ترك بكني، يعني گناه نكني. ‏
به مستحبات خيلي كاري نداشتند، به كارهاي من كاري نداشت هر طوري كه دوست داشتم زندگي مي‌كردم. ‏به رفت و امد با دوستانم كاري نداشتند، چه وقت بروم چه وقت برگردم، ايشان به درس و تحصيل مشغول ‏بودند و من هم سرم به كار خودم بود. ‏
‏*خانم مصطفوي: مادر، شما شانس آورديد كه شوهري واقعا اسلام‌شناس داشتيد، و مي‌دانست كه اسلام چه ‏مقدار به مرد، حق دخالت در زندگي همسر را داده است و لذا به زندگي خصوصي شما دخالتي نمي‌كردند و ‏تنها از شما مي‌خواستند كه حرام خداوند را انجام ندهيد و واجب خداوند را انجام دهيد. معني تسليم در ‏مقابل خداوند و احكام باري تعالي همين است. مادرجان حالا مقداري درباره مسايل سياسي در طول انقلاب و ‏قبل از آن بفرماييد، آيا آقا (امام) با آقاي كاشاني ارتباط داشتند؟ ‏
‏** آقا به آقاي كشاني ارادت داشت. ابتدا وقتي آقا براي ازدواج آمدند تهران و 8 روزي منزل آقاجانم اقامت ‏كردند. آقاي كاشاني هم آمده بود و همديگر را ديده بودند براي اينكه خانه آقاي كاشاني و آقاجانم در يك ‏كوچه بود و با هم رفيق بودند. در همانجا آقاي كاشاني به آقاجانم گفته بود: «اين اعجوبه را از كجا پيدا ‏كردي؟» ‏
‏*خانم مصطفوي: معلوم مي‌شود كه از همان ديد اول هوش و ذكاوت امام براي آقاي كاشاني مشخص شده ‏بوده و آقاي كاشاني متوجه شدند كه حضرت امام (س) غير از بقيه طلاب هستند. در مسئله نواب صفوي، امام ‏چه كردند؟ ‏
‏**نواب صفوي و برادران واحدي را مي‌خواستند بكشند، من با مادر آنها دوست بودم. آقا رفتند پيش آقاي ‏بروجردي، كه آقاي بروجردي در اين كار دخالت كنند ولي آقاي بروجردي گفتند كه من در كار آنها دخالت ‏نمي‌كنم و بعد آنها را كشتند. ‏
‏*خانم مصطفوي: درباره شروع مبارزات در سال 42 چه خاطراتي داريد؟ ‏
‏**چون زمين‌ها را به زور از مالك‌ها مي‌گرفتند و مي‌دادند به رعيت‌ها. هميشه اين سوال مطرح بود كه ‏زراعتي كه كشاورزان مي‌كردند حلال است يا نه و ناني كه نانواها مي‌پختند حلال است يا خير؟ بعد از مدتي ‏من و آقامصطفي رفتيم نجف و كربلا و در آنجا شنيديم كه ايران شلوغ شده است. آقا مصطفي دلواپس شد و ‏گفت برگرديم ايران. وقتي آمديم قهوه‌خانه شده بود تا بعد كم كم شلوغي زياد شد و ‌آقا سخنراني عصر ‏عاشورا را كردند خانه پر از جمعيت بود، ما رفتيم منزل برادرت. حياط خانه آقامصطفي. داخل خانه و آن شب ‏صداي همهمه و تنفسشان پيچيده بود. آنها لگد زدند به در خانه. ما همه در حياط خوابيده بوديم. آقا رفتند و ‏گفتند؛ لگد نزنيد آمدم. ‏
آقا، عبا و قبايشان را پوشيدند و آنها در را شكستند و ريختند داخل خانه و ايشان را بردند. دو سه روزي در
‏ يك منزل مسكوني بازداشت بودند و بعد ايشان را به زندان قصر منتقل كردند. 10_ 12 روزي در قصر بودند‏
‏ اما نمي‌گذاشتند براي ايشان غذا ببريم. ظاهرا مي رفتند ايشان را نصيحت مي كردند. آقا، كتاب دعا و لباس ‏خواسته بودند، برايشان داديم. بعد ايشان را بردند عشرت‌آباد و دو ماه آنجا بودند. نمي‌گذاشتند هيچ كس پيش ‏ايشان برود و فقط اجازه غذا دادند. ‏
ما هم آمديم تهران منزل خانم جانم و ناهار به ناهار برايشان غذا مي داديم. بعد از دو ماه آزاد شدند، ايشان ‏را بردند به داووديه منزل حاج عباس آقا نجاتي. من روز اول با دخترانم آنجا رفتم. ما بيشتر مانديم و اتاق يك ‏دفعه خلوت شد و همه رفتند. به ايشان گفتم اينجا خيلي سخت است؟! انگشتش را ماليد به پشت گردنش، ‏پوست نازكي با انگشت لوله شد و آمد پايين، من هيچ نگفتم ولي خيلي ناراحت شدم. ‏
‏*خانم مصطفوي: هنوز هم كه به ياد آن مي‌افتيد ناراحت مي‌شويد. مادر معذرت مي‌خواهم. من در اين ‏گفتگو چندين بار شما را به گريه انداختم و خاطرات تلخ گذشته را زنده كردم واقعا مرا ببخشيد. ‏
‏** نه اشكالي ندارد، بعد آقاي روغني پيشنهاد كرده بود كه آقا به خانه ايشان بروند. جمعيت زيادي از ‏ساواكي‌ها در روبروي منزل آقاي روغني جا گرفتند و يك منزل هم نزديك آنجا براي ما كرايه كردند. ‏
تقريبا 30 ساواكي انجا بودند كه رفت و آمد را محدود مي‌كردند و فقط مادرم يا خواهرم را اجازه مي‌دادند ‏داخل شوند. مدت 7 ماه در قيطريه منزل اقاي روغني بودند كه رئيس ساواك به نام انصاري گفته بود هر ‏وقت بخواهيد به قم برويد براي شما ماشين مي‌آوريم. بعد رفتيم قم. همه خانه آقا را مردها گرفته بودند. يك ‏خانه متصل به منزل آقا را مردها گرفته بودند. يك خانه متصل به منزل آقا را اجاره كردند و دري باز كردند ‏به آنجا و ما رفتيم. ‏
از عيد تا 13 آبان يعني هشت ماه آنجا بوديم كه آقا سخنراني ديگري كردند كه همان «كاپيتولاسيون» بود. يك ‏شب ديديم كه ريختند پشت در خانه. من در ايوان بودم. با آنكه ديوار بلند بود يكي بالاي ديوار بود. آقا طرف ‏ديگر حياط بودند من اين طرف حياط. ‏
دوباره ديدم يكي ديگر پريد. صدا كردم: «آقا» و ديدم كه درب بين خانه ما و بيرون را با لگد مي‌زنند. آقا كه ‏درب بين خانه ما و بيرون را با لگد مي‌زنند. آقا صداي مرا كه شنيد بلند صدا زد: «در را شكستيد، من دارم ‏مي‌آيم.» يك وقت ديدم كه يكي ديگر هم پريد بالا، من ديگر ترسيدم، نزديك سحر بود. آقا آمد بيرون و داد زد ‏به آنها: «در شكست! برويد بيرون من مي‌آيم. همين كه ديدند آقا از اتاق آمد بيرون به طرف من و من هم توي ‏ايوان ايستاده‌ بودم از ديوار به طرف بيرون پايين پريدند. آقا آمد مهر و كليد در قفسه‌اش را به من داد و ‏گفت:«اين پيش تو باشد تا خبر دهم» و از آن در رفت بيرون. من آن را قايم كردم و به هيچ كس نگفتم. چون ‏توقع مي‌كردند كه كليد يا مهر را بگيرند. احمد بيدار شده بود، 17-18 ساله بود. احمد پرسيد: آقا كو؟ گفتم: ‏از اين در رفت، تو نرو ولي رفت،‌ بعد گفت: چند قدم كه رفتم يكي از ساواكي ها هفت تيرش را رو به من ‏كرد به صورت حمله. يعني اگر بيايي جلو مي‌زنمت و من نرفتم. ‏
‏*خانم مصطفوي: مادر ناراحت نشويد اگر يادآوري آن دوران شما را تا اين حد ناراحت كند من مجبور ‏مي‌شوم سوالي نكنم. خواهش مي‌كنم شما هميشه صبور بوديد. يادم هست كه وقتي من رسيدم شما لرز كرده ‏بوديد و در جواب احوالپرسي من خيلي محكم جواب داديد كه حالم خوب است اما نمي دانم چرا مي لرزم و ‏من در تمام اين سالها هر وقت ياد آن لحظه مي‌افتم از مظلوميت آن روز شما منقلب مي شوم. خوب مادر ‏جان نفرموديد مهر و كليد را چه كرديد و چگونه آن رابه امام برگردانديد؟ ‏
‏** قايم كردم تا زماني كه آقا رفتند عراق از نجف نامه‌اي به من نوشتند كه مهر مرا به يك آدم اميني بدهيد ‏برايم بياورد و من با آقاي اشراقي در ميان گذاشتم و ايشان گفتند اقاي آشيخ عبدالعلي قرهي گذرنامه دارد و ‏مورد اطمينان است. من هم نامه‌اي نوشتم و مهر و كليد را به او دادم. او هم برد نجف و به آقا داد. ‏
‏*خانم مصطفوي: اين كه حضرت امام مهر خود را فقط به دست شما داده بيانگر اطميناني است كه ايشان به
‏ شما داشته كه تا چه اندازه استوار و رازدار هستيد و اينكه شما در تمام اين مدت باهيچ كس آن را در ميان ‏نگذاشته‌ايد نشانه امانت‌داري شماست. والا حضرت امام مي‌توانستند به شما بگويند كه مهر را به كس ديگري ‏تحويل دهيد. لطفا بفرمايد كه آيا حضرت امام از اقامتشان در تركيه براي شما تعريف كرده‌اند؟ ‏
‏**شهر «بورسا» محل اقامت آقا بوده، ظاهرا خوش آب و هوا هم بوده است. يك مأمور ايراني به نام حسن آقا ‏كه ساواكي و اهل ساوه بود همراه آقا به تركيه رفته بود و زن و بچه‌اش در ايران بودند خيلي ناراحت بود
‏ و در واقع او هم تبعيدي بود. او به اتفاق يك مأمور ترك كه نامش «علي بيك» بود مراقب آقا بودند. بعد كه ‏داداش(آقا مصطفي- خانم به زبان دخترانشان به او، داداش هم مي گفتند) را تبعيد كردند، گاهي با هم بيرون ‏مي رفتند؛ ولي آقا بيشتر در منزل بوده‌اند و مشغول كار خود بودند و كتاب «تحريرالوسيله» را مي‌نوشتند. ‏
‏*خانم مصطفوي: رژيم شاه با داداش چه كرد؟ ‏
‏**داداش هم بعد از بازداشت آقا رفت منزل آيت الله مرعشي نجفي و مردم هم دورش جمع شدند. رژيم ‏چون ديد وجود مؤثري است او را هم بازداشت كرد. دو ماه در قزل قلعه او رازنداني كرند و بعد ايشان را ‏بردند تركيه. ‏
‏*خانم مصطفوي: شما با رفتن داداش موافق بوديد؟ ‏
‏**نه. ‏
‏*خانم مصطفوي: من يادم هست كه موقع رفتن آمده بودخدمت شما و من در پيچيدن عمامه‌اش به او كمك ‏مي‌كردم. شما با رفتن او مخالف بوديد و مي‌گفتيد:«آقا كه مبارزه مي كند و با شاه مخالفت كرده سني از او ‏گذشته اما تو جواني. زن و بچه داري. زن تو حامله است، من با زن تو چه كنم» و داداش چون مجبور به رفتن ‏بود مي‌خواست شما را ناراحت نكند. مي گفت شما اينجا هم دور هم جمع هستيد اما آقا، آنجا تنهاي تنهاست. ‏من بايد پيش او بروم و بالاخره هم او را بردند و چه روز تلخي و سختي بود يادتان مي آيد؟ (همسر امام با ‏گريه تأييد مي‌كنند) معذرت مي‌خواهم اين يادآوري ها براي همه دردناك است. حالا بفرماييد آقا چگونه به ‏عراق رفتند و چه اتفاقاتي در راه تركيه به عراق افتاده است. كمتر كسي در اين باره سخن گفته است شايد ‏داداش يا آقا براي شما تعريف كرده باشند. چون اكثر آقايان بعد از رفتن آقا به عراق خدمت امام رسيده‌اند و ‏خاطره چنداني ندارند. ‏

‏**بعد از آزادي يعني تمام شدن دوران تبعيد آقا در تركيه به او گفته اند به ايران مي‌روي يا عراق؟ اما ‏نگذاشتند خودش تصميم بگيرد. گفته‌اند بايد به عراق برويد. ايشان هم كه وارد عراق مي‌شوند مي‌گويند اول ‏به زيارت كربلا مي‌روم بعد مي روم نجف. در مدت اين سه چهار روز كه در كاظمين بوده اند سامره هم مي ‏روند. يك آقايي كه در كربلا خانه داشته است و تابستان ها ييلاق به كربلا مي رفته است آقا را به خانه خودش ‏در كربلا دعوت مي كند و آقا سه روز هم در منزل او مي‌ماند تا حاج شيخ «نصرالله خلخالي» كه از دوستان آقا ‏بود و از صرافان عراق بلكه صراف نصف ممالك عربي ديگر هم بود براي آقا در نجف خانه‌اي تهيه مي‌كند. ‏در كربلا هم آقا به منزل آشيخ نصرالله وارد شدند و سه روز ماندند و او به طلبه‌ها و مردم گفته است كه ‏برويد براي امام خانه تهيه كنيد و اثاث بخريد تا آقا منزل شخص ديگري وارد نشوند. اثاثي كه خريده بودند ‏فرش كهنه، گليم كهنه، سه چار دست رختخواب، سماور بزرگ، يك گوني شكر، يك صندوق چاي، چهل ‏استكان و نعلبكي جور واجور براي پذيرايي از جمعيت با چاي، چهار سيني و چهار دست ظرف غذاخوري. ‏به آقايان هم اطلاع داد كه بيايند در همان حياط كه 5 متر در 6 متر بود بنشينند و آقا از كربلا به منزل ‏خودشان وارد شدند و در آنجا 14 سال زندگي كردند. منزل خيلي كوچك بود آشپزخانه به اندازه يك تشك بود، ‏ديگ غذا را مي‌گذاشتيم در حياط و غذا مي كشيديم، چون آشپزخانه جا نداشت. دو اتاق پايين داشت هركدام ‏سه در چهار و دو اتاق بالا داشت كه يكي قابل استفاده نبود. يكي از اتاقها را فرش كرديم براي آقا و خانه ‏پهلويي را هم اجاره كردند براي بيروني آقا. اصولا خانه كوچك و كهنه‌اي بود. ‏
‏*خانم مصطفوي: مادرجان اگر چه از صحبت‌هاي شما استنابط مي شود كه از نظر اقتصادي در زندگي با ‏حضرت امام تحت فشار بوده‌ايد ولي با كمال قناعت و بردباري آن را تحمل كرده ايد. اما فكر نمي كنيد ‏خودتان و همين طور فرزندانتان از نظر اعتقادي و اخلاقي متأثر از امام هستيد؟ ‏
‏**بله. روحيه آقا، حركاتش و صحبت‌هايش همه اينها در بچه‌ها اثر گذاشته به خصوص ديانت آقا. بچه‌هاي ‏من خيلي متدين هستند، واقعا متدين هستند و من از اين بابت شاكر به درگاه خدايم اينها همه اثر وجود ‏آقاست. ‏
‏*خانم مصطفوي: اين اثر را درخودتان هم احساس مي‌كنيد؟ ‏
‏** اثر داشته. برخورد و رفتار ديانت و تقواي ايشان در من نيز چون فرزندانم اثر داشته است. اما از نظر ‏اخلاقي و خلقي در بچه‌هايم بيشتر اثر گذاشته. يعني در بچه‌هايم هست ولي در خودم نه. در من از جهت ‏اخلاق تأثير نكرده من خودم همان هستم كه بودم. ‏
‏*خانم مصطفوي: آيا فكر مي كنيد اگر يك شوهر بي ايمان داشتيد از نظر حسن اخلاق و ايمان همين طوري ‏بوديدكه الان هستيد؟ ‏
‏** در ديانت ضعيف مي‌شدم همين طور كه حالا قوي شده‌ام. من در واقع در ديانت تقويت شدم. ‏
‏*خانم مصطفوي: از نظر اخلاقي، صرف نظر از ديانت مثلا نشنيدند كه حضرت امام از شما يا بچه‌ها بخواهند ‏كه مواظب رفتار يا گفتارتان باشيد؟ ‏
‏** تذكر مي دادند كه مواظب اخلاق و سيرت خود باشيد. خودتان را نگيريد و تكبر نكنيد. هيچ كدامشان ‏حتي خود من كه خانم امام هستم روي اعتبار احترام امام تكبر ندارم. اصلا يادمان نمي آيد كه اين مسئله ‏مطرح بوده باشد كه خانواده امام هستيم يا دخترانم خودشان را بگيرند نه اصلا اين طور نيست. ‏
‏*خانم مصطفوي: در مورد تذكرات اخلاقي و نكات تربيتي چه به خاطر داريد؟ ‏
‏** نه يادم نيست. كم نصيحت مي كردند. از هفت سالگي در تربيت ديني دقت داشت. يعني مي گفت از ‏هفت سالگي نماز بخوان. مي گفت اينها را وارد به نماز كن تا وقتي 9 ساله شدند عادت كرده باشند. من به ‏ايشان مي گفتم تربيت‌هاي ديگرشان با من نمازشان با شما. شما بگو من كه مي‌گويم گوش نمي‌كنند. خودشان ‏مقيد بودند و مي پرسيد. اما همين كه مي گفتند خواندم قبول مي كردند. كنجكاوي نمي كردند. ‏
‏*خانم مصطفوي: شما معتقديد بيشترين نقشي كه امام در تربيت بچه ها و خانواده داشتند تحكيم اعتقادات ‏مذهبي و ايمان آنها بوده است؟ ‏
‏** بله اخلاق و ايمان را از ايشان داريد اما سليم بودن و سازگار بودن در زندگي با شوهرانتان را از من ‏داريد. ‏
‏*خانم مصطفوي: مادر بعد از رحلت امام روال زندگي شما و رفتار بچه ها با شما و برخورد مسئولين با ‏حضرت عالي چگونه است؟ ‏
‏**بعد از رحلت امام برخورد مسئولين خيلي خوب بود. آقاي خامنه‌اي چندين بار تا به حال به منزل ما ‏آمده‌اند، خيلي محبت كرده اند. از من احوالپرسي كردند. همين طور آقاي هاشمي رفسنجاني هم چند بار تا به ‏حال به منزل ما آمدند. در اعياد و اوقات ديگر، آقاي كروبي هم آمدند آقاي موسوي خوئيني ها هم يك بار ‏آمدند. ‏
‏*خانم مصطفوي: آيا با خانواده هاي مسئولين هم رفت و آمد داريد؟ ‏
‏** بله همه خانواده‌هاي مسئولين به من محبت دارند. مردم هم به من محبت دارند. در اعياد مذهبي، ايام ‏عيد، مناسبت‌هاي مختلف رفت و آمد داريم. ‏
‏*خانم مصطفوي: رفتار بچه‌هايتان با شما چگونه است؟ سفارش امام چه بود؟ ‏
‏**بچه ها خيلي احترام من را دارند. آقا به احمدجان كه خيلي سفارش كردند به او گفته اند خيلي مواظب ‏باش من نتوانستم تلافي كنم و تو تلافي كن. ‏
‏*خانم مصطفوي: آقا هميشه از شما و گذشت و صبر و بردباري شما در زندگي خودشان تعريف مي‌كردند و ‏هميشه سفارش شما را مي‌كردند. حتي ما هم شاهد بوديم كه شما تا چه حد در مبارزات امام سهيم بوديد، ما ‏هيچ وقت شكايتي از زندگي پرفراز و نشيب خودتان با امام از غربت نجف، دوري بچه‌ها و... نشنيديم. هيچ ‏وقت نديديم با امام مخالفت كنيد يا به ايشان سخت بگيريد. خود امام هم هميشه اين نكته را ابراز مي ‏داشتند. از بچه ها چه توقعي داريد؟ ‏
‏** توقع دارم تا زنده هستم احترام مرا داشته باشيد. هيمن طور كه تا به حال داشته اند من از همه راضي ‏
هستم. احمد جان، دخترانم و عروسم، همه خيلي خوب هستند. ‏
منبع: فارس
ارسال: چهارشنبه13 خرداد 1388/ 13:29ب.ض

۱۳۸۸ تیر ۱۳, شنبه


بنياد توسعه کارآفرینی و تعاون دستاورد ويژه دولت نهم‏
فراهم نمودن زمینه تحقق عدالت اجتماعی و پشتیبانی از آن و ایجاد اشتغال از منابع نو بوسیله توسعه و گسترش اقتصاد بخش تعاون و ارتقاء ‏توانمندیهای رقابتی تعاونیها در سطح ملی و بین المللی از طریق ارائه و اجرای برنامه های راهبردی و طرحهای محوری از مأموریتهای وزارت تعاون در ‏دولت نهم می باشد. یکی از شیوه های اجرایی اين ماموریتها ایجاد بنیاد توسعه کار آفرینی و تعاون است . هدف از تأسیس بنیاد‘ عبارت از مطالعه، ‏برنامه ریزی و اقدام هماهنگ و یکپارچه در زمینه توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی با تاکید بر بخش تعاونی به اتکای ظرفيتها و قا بليتهای هر ‏منطقه می باشد. اين هدف از طريق ايجاد و يا تشويق و استفاده از توانايی هولدينگ ها (شركتهای مادر تخصصی)‏
در توانمندسازی و سازماندهی مردمی به ویژء جوانان بیکار در قالب شرکتها و موسسات تعاونی کارآمد دنبال می شود.‏
‏اهم وظایف و مأموریتهای بنیاد به قرار زیراست :‏
‏* استفاده ‏از تجارب فعالان اقتصادی، مديران، صاحبنظران، خبر گان ‘ متخصصان حقيقي و حقوقي كشور و بهره گيري از آنها در نظام ‏تصميم سازي ‘ سياستگذاري ‘ برنامه ريزي و اجرايي بخش تعاون .‏
‏*‏بررسی و مطالعه ظرفیتها و توانمندیهای محلی، منطقه ای و ملی برای ایجاد توسعه اقتصادی و اجتماعی منطقه ای و تهيه و اجرای ‏طرحها و برنامه های جامع در حوزه های مختلف تولیدی، بازرگانی، خدماتی، کشا ورزی، صنعتی‘ گرد شگری، فن آوری اطلاعات‘ انرژي هاي نو وامثال آن .‏
‏*تاسيس ‘ توسعه ‘ بهره برداري ‘ نظارت و مديريت شركتها و مجتمع هاي تعاوني كشاورزي ‘ صنعتي ‘ توريستي و امثال آن .‏
‏*سر مايه گذاری در زمینه توسعه، تقويت و تأسيس مراکز توانمند سازی ‘ آموزش و سازماندهی تعاونی با هدف بستر سازی توسعه کار ‏آفرینی، محروميت زدايي و مهاجرت معكوس .‏
‏*شناسایی و رفع موانع محیطی توسعه کسب و کار شرکتها و موسسات تعاونی تابعه از طریق استعداد یابی، تاسیس و فعالیت واحدهای حقوقی ‏کارآمد از جمله شرکتهای مادر تخصصی تعاونی و یا برقراری مناسبات حقوقی، اقتصادی و تجاری با شرکتها، مؤسسات و سازمانهایی با قابليت مادر تخصصي .‏
‏*گسترش ارتباطات و ایجاد شبکه های تبلیغاتی و اطلاع رسانی به روشهای مختلف از جمله انتشار روزنامه و مجله، ایجاد پایگاه اطلاع رسانی ‏و امثال آن به منظور پيگيري و تحقق اهداف بنياد‏
‏*استاندارد سازی و اعطای جو ایز تشویقی و رتبه ارتقای سطح کیفیت مديريت توليد و ارائه خدمات به شرکتها و مؤسسان تعاونی ‏تابعه حسب ابلأغ دستور العمل وزارت تعاون و مصوبات مجمع عمومی. ‏
‏*‏انجام بررسی ها و پژوهشهای جامع علمی، کاربردی و توسعه ای با هدف شناخت تحولات بازار کسب و کار منطقه و تبیین راهبردها و ‏خط مشی های مناسب جهت توسعه فعا لیتهای بنیاد.‏
علاقمندان می توانند جهت کسب اطلاعات بیشتر به آدرس سآیت و وب سآیت وزارت تعاون مراجعه نمایند
‏ سایت اداره كل تعاون خراسان رضوي ‏WWW.TAAVONkhr.IR ‎سایت وزارت تعاون ‏WWW.ICM.GOV.IR
سایت تالار فکر ‘ اندیشه سرای تعاون ‏WWW.TAAVON.IR‏ سایت طرح جامع اشتغال با تعاون ‏WWW.TAAVONPORTAL.IR ‎
پست الکترونیک تئاره كل تعاون خراسان رضوي ‏INFO@TAAVONKHR.IR‏ ‏
روابط عمومي اداره كل تعاون خراسان رضوي